المحقق الأردبيلي
540
حديقة الشيعة ( فارسى )
خدا جسته على را در بر گرفت و ميان هر دو چشمش را بوسه داد و فرمود : يا على ! تا اين وقت ترا چه چيز از ما غايب ساخته بود ؟ گفت : يا رسول اللّه ! به قوم عرفطه رسيدم ايشان را به يكى از سه چيز دعوت نمودم قبول نكردند : اول به شهادت « ان لا إله الا اللّه و محمد رسول اللّه » خواندم ابا نمودند ؛ ثانيا گفتم به جزيه راضى شوند نشدند ؛ ثالثا فرمودم كه با عرفطه مصالحه نمايند و مرعى و مياه « 1 » يك روز از ايشان و يك روز از عرفطه باشد امتناع كردند پس شمشير در ايشان نهادم و بسيارى از ايشان را بكشتم چون كمترى ماندند فرياد الامان برداشتند . من گفتم : امان با ايمان است . بالضروره ايمان آوردند به خدائى خدا و رسالت رسول خدا و عرفطه را با ايشان صلح دادم و همه دست برادرى به يكديگر دادند و خلاف از ميان برخاست و تا اين زمان در اين شغل مشغول بودم . پس عرفطه پيش آمد و گفت : يا رسول اللّه ! خداى تعالى تو را از اسلام خير و خوبى جزا دهاد و ابن عم تو را نيز به خير و خوبى جزا باد به آن يارى كه با ما كرده است كه زبان از اداى شكر آن قاصر است كه اگر او با ما اين لطف نمىنمود اسلام از ميان ما مىرفت بلكه اثرى از ما نمىماند . و ايضا در آن كتاب از ابن عباس مرويست « 2 » كه صبحى در مدينه مشرّفه در خدمت رسول خدا بوديم و آن حضرت پشت مبارك به محراب داده مقداد و حذيفه و ابا ذر و سلمان و جمعى كثير از اصحاب در خدمتش بودند كه غوغا شد و آواز مهيب چند به گوش مىرسيد كه كسى را شنيدن آن طاقت نبود پس آن حضرت فرمود كه يا حذيفه و يا سلمان خبر بگيريد كه چه واقعهاى روى داده و اين غوغا چيست ؟ هر دو رفته خبر آوردند كه چهل مرد با نيزههاى خطى و كلاههاى دراز و مكلّل به درّ و جواهر صورتهاى عجيب و بر سر نيزهء هر يك كيسهاى از لؤلؤ آويخته آمدهاند و مقدم ايشان پسرى است كه بر عارض موى ندارد و گوئى چون ماه بدر است كه
--> ( 1 ) . مياه آبها ( 2 ) . « الفضائل » ابن شاذان ص 169 ؛ عيون المعجزات ص 36 و 37 .